من خونریزی داخلی دارم؛ ضربه‌ام مغزی است

Saturday, July 09, 2011


در زندگی زخم‌هایی هست که نباید گذاشت کهنه شوند. باید از آن‌ها مراقبت کرد. باید آن‌ها را تازه نگه داشت. به آن‌ها رسید. مراقبشان بود. تا هیچ وقت خونشان بند نیاید.
ضربه مغزی بود. من خونریزی دارم.


شاید این زن می‌تواند جایی دورتر، همان زنی باشد که خم شده تا قبر شوهرش را بشوید.
گفتی: «بار دوم که از اتاق عمل بیرون آمد، روی چشم‌هایش چسبِ زخم زده بودند. دست راستش را قطع کرده بودند. شاید اگر به هوش می‌آمد و می‌دید دست ندارد شوکه می‌شد...»
اما دفعۀ بعد که از اتاق عمل بیرون آمد چسبی روی چشم‌هایش نبود. صاف رفت سردخانه...
تو بالا می‌آوردی و دهانت طعم مرگ گرفته بود.
از من دلخور نباش که بعد از این همه سال مثل این زن خم شده‌ام روی زخمت، آن را می‌شویم، تازه‌اش می کنم و رویش نمک می‌پاشم. شاید هم اشتباه می‌کنم و این من بود‌ه‌ام که این همه سال در این خونریزی تو را تنها گذاشتم.
حالا این قدر کلمات برای ورق زدنِ آن اتفاق، غبار گرفته‌اند که نه در دهان من می‌چرخند و نه در دهان تو. شاید، باید به سُنتِ همیشگی میان من و تو، این خونریزی را در سکوت ادامه می‌دادیم. شاید هم هرگز این سطرها به تو نرسند و مسافر این «ایستگاه» نباشی، اما حق بده بعد از این همه سال دنبال راهی بگردم که شانه‌ات را تکان بدهم و از نگاهت بفهمم هنوز درد داری؛ هنوز خونریزی داری.
این جوری من و تو برای نفس کشیدن متقاعد کننده‌تر به نظر می‌رسیم.
این زخم را باید تازه نگه داشت. من و تو به این خونریزی احتیاج داریم. 

Balatarin Donbaleh Mohandes Delicious Digg Stumbleupon Furl Friendfeed Twitter Facebook Greader Addthis to other Subscribe to Feed

1 نظرات:

Anonymous said...

سلام.شما با عنوان یک وبلاگ نویس توانمند و با شهامت شناخته شدید. چرا مدتهاست که وبلاگ خود را به روز نمی کنید؟

Post a Comment